امروز

به نام اونی که یگانه شاه قلبمو قلبتست...

سلام دوستان...شبتون بخیر...

+

نمیدونم چرا اینارو دارم تایپ می کنم اما فک می کنم گاهی از وقتا لازمه که از این چیزا هم بنویسم...

امروز یعنی امشب طرفای 7 اینا یکی از همسایه ها فوت کرد...

من باهاشون آشنایی ندارم اما با مامانم سلام علیکو اینا دارن...

هیچی دیگه تا همین الانم که دارم تایپ می کنم صدای شیون و جیغ و گریه به گوش  رسه...

چن دیقه پیش هم جمله" لااله الا لله" ...

از پنجره شاهد این صحنه بودم...

دقیقا یاد همون روزی افتادم که از همین پنجره شاهد جشن عروسی فرزندشون بودم...

خوب یادمه...همون روز هم جمعیت زیادی جمع شده بودن که فامیلشون بودن و همه لبخند به لب داشتنو خوشحال و خندون بزنو برقص می کردن...

اما امروز من همون جمعیتو دیدم با این تفاوت که همه سیاه پوش بودن، بدون زدن هیچ لبخندی...

و همه غم بزرگی داشتن...

از همون بالا می تونسم سنگینی جو رو حس کنم ...

عمر آدما چقد زود می گذره...

یه روز خوشی...یه روز غم....

"خداروحش رو شاد کنه...و به بازماندگانشم صبر بده..."

+

امروز صب امتحان فیزیک داشتیم...

زنگ دومم دینی...

از اون وقتی که اون طوری برخورد کرده منم دیگه باهاش سرد شدم...

یه جورایی سنگ و البته یخ و بدون هیچ لبخندی...

تا اون جایی که خودشم برگشته به شوخی می گه:

صبا که از خواب پا می شین تو آینه به خودتون لبخند بزنین نکه مث بعضیا( دقیقا نگاش به من بود!) یه لبخندم نزنین...( هیچی دیگه منم واسه اینکه شاد شه یه لبخند مچاله شده تحویلش دادم:))

برگه هارو داد از 10 نمره،7.5 شدمو خوب این نمره واسه من خیلی کمه/...

+

زنگ سومم که مطالعات...

اگه تو زنگ دینی یه 5 نفرمون چرت می زنه، دیگه تو زنگای مطالعات 19 نفرمون خوابیم کلن، یه 3 نفر تو خواب عمیق خواب هفت پادشاهو می بینن و بقیه هم یه جایی بین چرتو بیداریو خواب!

یه نیم ساعت درس داد...

همه هم در حال خمیازه کشیدنو چشامونم هی رو هم می افتاد...

تا جایی که بیچاره دلش سوخت :

"یکم نفس بکشین همتون خوابین..........."

+

ساعت طرفای 2 بود...

مام زنگ آخر بودیم...

چه بارونی اومد...

همین طوری نیم ساعت بکوب بارید...کلی با بچه ها قرار مدار گذاشتیم که برگشتنی با هم بریم...آروم راه بریم تا خیس شیم زیر بارونو اینا!!!

اونم که تا زنگ خورد آفتاب از یه طرف در اومد...!

و کلن خورد تو اون حسو حال عاشقانه و شاعرانموووون!

اونم که تا از در مدرسه در اومدیم مامان گل بنده با چتر دنبالم اومده بود...

از اون ورم بابای نیلو...

که کلن این قرار مدار متلاشی شد!

+

فردام امتحان زیست داریم...

تو این دوهفته بعد تعطیلات واقعا بهمون داره فشار میاد...

امتحانای میان ترم از این طرف سه هفته بعدم که ترم...

اما خوش حالم که سال اول دبیرستان داره می گذره...

بریم پایه بعدی دیگه رو غلتک می افتیم...!( ببینم غلتک درسته؟؟قلتک؟قلطک؟غلطک؟کدومش؟؟!)

+

خوابیدن با آهنگ هم خیلی آرامش بخشه هاااا

همین بنده صب که بیدار شدم دیدم این گوشی بدبختم از همون دیشب که آهنگ  گذاشته بودم روشنه تاااااااا صب...

هیچی دیگه باتری زبون بسته در حال جون دادن بود..!و خودشم هنگ/...

+

آخ آخ آخخخخ...

بچه ها دعا کنین امتحان فردا رو به قول نیلو( اریدون!) نکنم...

+

پ.ن: الانم داره یه صداهایی میاد...

صدای بارونه...

خداوکیلی ما بنده ها تو کار خدا موندیمااااا!

اوستا کریم به کرمت شکرررررررررررررر!

مخلصتیم:)

+

شبتون آرووووووووم

فعلا.

زمان: 2015-04-13 05:31:26

روز مادر مبارک!

به نام اونی که یگانه شاه قلبمو قلبتست...

سلام به همه حضار بارونی......شب پر از ستارتون شیک!

+

امروز اصن همین امشب یه شب قشنگو خاصه!

میم مث مادر...

میم دوم مث محبت  مادر...

ر مث رنج مادر

ب مث  بی خوابیای مادر

نون مث نوازشای مادر

.

.

.

مامان دوستت دارم/...

خیلی بیشتر  از همه ستاره های آسمون که امشب دارن اون بالا واسه ما نور با لا می زنن!

خیلی خیلی بیشتر از اون شبایی که با عشق بی خوابی کشیدی تا من خوابم ببره و نترسم...:)

خیلی بیشتر از این حرفا....

+

خدایا همه اونایی که "مادر" بالاسرشونه واسشون نگه دار/...

همه اونایی که "مادرشونو" از دس دادن بهشون صبر بده/...

همه اونایی که تازه  می خوان طعم "مادر"شدنو بچشن بهشون سلامتی بده/...

+

خدایا تورو قسمت می دم به همه ستاره های آسمون....

تو رو قسمت می دم به اسم مقدس "مادر"...

همه اونایی که تو دلشون غبار غم نشسته ، دلاشونو صاف کن...

کمکشون کن تا ببخشن...

به همه کن  ب هممون تا به مراد دلمون برسیم...

خدایا به همه کمک کن...

فقط خواهشا اون وسط مسطا کسیو از قلم ننداز!

+

* این "عکس نوشته " زیر رو هم تقدیم می کنم به همه ی "مادرهای مهربون!"

مادرمادرمادرمادرمادرمادرمادرمادرمادرمادرمادرمادر

 

http://baroni2014.blogfa.com- روز مادر

 

مادرمادرمادرمادرمادرمادرمادرمادرمادرمادرمادرمادر

+

شب آرومو پر از آرامشی داشته باشین:)

فعلا.

زمان: 2015-04-13 05:31:26

امتحانات

به نام اونی که یگانه شاه قلبمو قلبتست...

سلام ب همتون....ظهرتون بخیر...

+

اینجام که تمام خاک گرفته!!

نکه چن روزی می شه که پست نمی ذارم!

+

شنبه که اولین روز مدرسه رفتن تو سال جدید بود...

روز خوبی بود...

یکشنبه هم به خیر گذشت...

چه شانسیه من دارم نمیدونم...

دقیقا همون شب سیزده به در سرما خوردم...

این چن روزم که تو مدرسه دستمال کاغذی به دستممم

هیچی دیگه چشتون روز بد نبینه امتحانای میان ترم دوممون از دوشنبه شروع شده...یعنی همین دیروز.

که اولیشم دینی بود..

زیاد خوب ندادم با اینکه اونقدخرخونی کرده بودم...

امروزم که امتحان مطالعات بود...

اما اونو خوب دادم...

+

فردام که ادبیات...

+

انقد سوژه هس واسه تایپ  تو این چن روز که حس و حال تایپشون نیس/...

امتحانا ذهنمو خیلی مشغول کرده...

این امتحانا تموم شه یه نفس رااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااحت می کشم!

هنوز تصمیمو نگرفتم چه رشته ای انتخاب کنم...

اصن یه جورایی بی اهمیت شده برام...

یه کم به ریاضی، یه کم به تجربی،یه کمم به انسانی علاقه دارم...

اما موندم سره" سه راااهی" و نمیدونم کدومش؟؟!

+

خوب دیگه بنده برم درس خوشمزه ادبیات رو بخونم...

روزتون خوش:)

فعلا.

زمان: 2015-04-13 05:31:26

مدرسه

به نام اونی که یگانه شاه قلبموقلبتست...

سلام ب همتووون....شبتون بخیر باشه:)

+

فک کنم سرما خوردم...

سرم تا چن ساعت پیش در حال انفجااار بود...خیلی درد می کرد...

+

فردا شنبه است و  یک روز ضدحال زن!!!

فقط به عشق بربچ که بعد 16 ،17 روز می خوام ببینمشون ، میشه تحمل کرد!

+

امشب حوصله تایپ بیشتراز اینو ندارم:)

پس شبتون شیک...

فعلا.

زمان: 2015-04-13 05:31:26

سیزده به در-13

به نام اونی که یگانه شاه قلبموقلبتست...

سلام نوه های گل وگلاب خودم!!شبتون بخیر باشه نن جوناااا!

+

خب خب...

دیروز که خبرمبری نبود...

فقط داشتم درسو مشق مکتبخونمو کامل می کردم...

اونم که ریاضیو فیزیکو سوالاشو نوشتم اما بدون جواب!

+

امروز که جونم واستون بگه سیزده به دررررر بود...

با فک و فامیلمون اعمم از ( دایی ها و خاله اینا)رفتیم سیزدهو به درررر کردیم...

صب طرفای 8 اینا رفتیم تو جاده طرف بهشت زهرا ...طرف خلیج فارس، جای خوبی بود...

وسطی بازی کردیم...دوگروه بودیم...یه گروه خانوما و یه گروهم آقایون...

که متاسفانه اونا زرنگ تر از ما بودنو زودتر مارو می زدن...!

بنده هم خاصم یکم زرنگ و فرز بازی دربیارم  که آخرش خوردم ...

بعدشم چای ذغالی( زحمتشو پدربنده کشیده بود) + تنقلات دیگر  میل فرمودیم!

بعدم نهارو اینا...

گلاب به روی همتون نوه های گلم، گلاب زیاد به روتون "دستشویی" هم نعمتیه والا...

اصن یه وضعی...

گلاب به روتون رفتیم، 4 تا دونه بود ، نزدیک 3 صف 10 نفره طرف خانوما تو صف وایساده بودنو تعداد خعلی اندکی هم طرف آقایون...

هیچی دیگه غلغلللللللله...

واسه همین با چن تا از این فک و فامیلمون ( یعنی 6 نفری) دوباره کوبیدیم با ماشین رفتیم بهشت زهرا و از اونجا استفاده کردیم...

خداوکیلی رنگو رومون وا شد...

(با خودتون نگین این دیگه کیه...همه چیو تایپ می کنه! اما دلم می خواد راحت بنویسم...بدون هیچ حذفی...اینطوری بهتره...اصن مزه خاطره هم به همینه!)

هیچی دیگه تا ما برگشتیم دیدیم فک و فامیل بارو بندیلو جمع کردن...

بعدشم که همه گی یه عکس مشتی دسته جمعی انداختیم...

( -امروز جات خالی بود...خیلی خالی....)

راسی اصن سبزه مبزه هم گره نزدیم...

یعنی واقعیتش من تاحالا گره نزدم!

ماشانسمون خیلی خیلی خوشگله!اصن یه سینی گنده سبزه هم گره بزنیم هیچ اتفاقی نمی افته!!!!

خداوکیلی مردم دلشونو به چه چیزایی خوش می کننا!!!

+

بنده یعنی همون نن جونتون، الان دارم با کمر دردو پادردو انگشت درد( مسببش همون وسطیو والیباله!)  این چرندیاتو تایپ می کنم...

+

شب آرومی داشته باشین بروبچ:)

فعلا.

برچسب ها: هیچی دیگه , قرار مدار , نیم ساعت , پنجره شاهد , دارم تایپ , هیچ لبخندی , امتحان , لبخند , خودشم , مطالعات , نفرمون , طرفای , لبخندی , پنجره , دقیقا , شبتون , الانم , همه اونایی , خیلی بیشتر , های آسمون , ستاره های , همه ستاره , اونایی , خدایا , مادرمادرمادرمادرمادرمادرمادرمادرمادرمادرمادرمادر , بهشون , آسمون , ستاره , امتحانا , ادبیات , نمیدونم , مدرسه , شبتون , هیچی دیگه , بهشت زهرا , اینا رفتیم , نوه های , رفتیم , کردیم , روتون , خداوکیلی , بعدشم , آقایون , خانوما , فامیلمون , بودنو
زمان: 2015-04-13 05:31:26

آخرین نوشته ی دختر بارونی زیر شرشر بارون.......

به نام اونی که یگانه شاه قلبمو قلبتست...

( در رابطه با این جمله بالا..اینو اول همه پستای وبلاگ تایپ کردم..ابداعی خودمه:) خیلی قشنگه:) )

سلام به همتون:)

روزتون بخیر باشه:)

+

اولین بار که نوشتنو شرو کردم 7خرداد 93 بود..آخرای سوم راهنماییم..

اون موقع سخت بود با الهام حرف بزنم..واسه همین اینجا رو ساختم ...اما بعدش بیشتر علاقه پیدا کردم تا

خودمم بنویسم..

نوشتن خیلی خوبه:)

وقتی پستای قبلو میخونم لبخنده که میاد رو لبام:)

حس خوبیه! اگه تا حالا تجربش نکردید حتما این کارو کنید..

...

یه مدت وب دوستان ثابتی داشت که سر میزدن..اما از وقتی که بلاگفا خراب شد دیگه کلا همه چی

قاراشمیش شد:/

گفته بودم تصمیمای یهویی میگیرم نه؟!

الانم از همون وقتاس! اما خب نه همچین یهویی هم نیس! مدتیه تو فکرشم..

...

تو این مدت اگه مطالب باعث ناراحتی تون شد شرمنده ام..

حلالم کنید..

 (مخصوصا اون بنده خدایی که با حرفم دلشو شکوندم..امیدوارم هرچی صلاحشه نصیبش بشه...خودش که

گفت حلالت نمیکنم:) ولی چه کنم دیگه)

+

یه وبلاگ جدید میزنم..

مایل بودید کامنت بذارید لینکو بدم:/ (اما نه به همه)

+
اینجا دیگه آپ نخواهد شد..

اما به کامنتا جواب میدم..

+

و این است پایان :)

در ساعت پانزده و پنجاه و چهار دقیقه روز چهارشنبه مصادف با نوزده ام آبان ماه سال یک هزارو سیصدو نودو پنج شمسی!

در پناه خدا باشید ...امیدوارم همتون به مراد دلتون برسید ان شاالله :)

+

خداحافظ/...

برچسب ها: هیچی دیگه , قرار مدار , نیم ساعت , پنجره شاهد , دارم تایپ , هیچ لبخندی , امتحان , لبخند , خودشم , مطالعات , نفرمون , طرفای , لبخندی , پنجره , دقیقا , شبتون , الانم , همه اونایی , خیلی بیشتر , های آسمون , ستاره های , همه ستاره , اونایی , خدایا , مادرمادرمادرمادرمادرمادرمادرمادرمادرمادرمادرمادر , بهشون , آسمون , ستاره , امتحانا , ادبیات , نمیدونم , مدرسه , شبتون , هیچی دیگه , بهشت زهرا , اینا رفتیم , نوه های , رفتیم , کردیم , روتون , خداوکیلی , بعدشم , آقایون , خانوما , فامیلمون , بودنو , امیدوارم , یهویی , همتون , وبلاگ , پستای
زمان: 2017-12-03 03:30:02

پست موقت-نظرتون؟

به نام اونی که یگانه شاه قلبمو قلبتست...

سلام...

خوبین:)

+

موافقین اینجا دیگه آپ نشه؟

:/

اگه قطعی شه میخوام یه وب جدید بزنم..

آدرسش هم فقط به یه عده مشخص داده میشه...

آدرس اینجارو خیلیا میدونن:/

تو وب جدید بی نام خواهم نوشت:)

+

پذیرای کامنتاتون هستم جز فحش:/

+

فعلا

برچسب ها:
زمان: 2017-12-03 03:30:02

9آبان

به نام اونی که یگانه شاه قلبمو قلبتست...

+

تولدت مبارک من:)

ببین یادم بود

برچسب ها:
زمان: 2017-12-03 03:30:02

دنیا نیرزد به آنکه پریشان کنی دلی!

به نام اونی که یگانه شاه قلبمو قلبتست...

سلام دوستان گلم:) صبتون بخیر!

+

****************************************************************************

 شرشربارون-http://baroni2014.blogfa.com

****************************************************************************

متن عکس از:

http://cute-life.blogfa.com/category/2

+

این چن روز هم بد نگذشت..

+

من نمیدونم مردم فازشون چیه..

از مسیر همیشگی که از مدرسه میومدیم داشتیم میومدیم با بچ ها... یه جای باریکی هست که از اونجا هم باید رد شیم..

همون جایی که من دو سال پیش کله پا شدم و این رفقای گرام زدن زیر خنده!! تو پستای دوسال پیش اینا نوشتم:/

خلاصه داشتیم میرفتیم..من یکم جلوتر بودم..

که یهو از بالای ساختمون دقیقا آب ریختن ...من زود اومدم اینور رو من نریخت..اما بقیه...

رو سر صورت همشون پاشید..نیلوفر هم که نگو...رو مقنعش و کلا اصن هیچی...

مریض بود طرف هرکی بود..

باید همون موقع انقد دسمونو میذاشتیم رو زنگش تا بسوزه..اما معلوم نبود کدوم طبقه بود..

هیچی دیگه...نیلو تا آخر که برسیم اصن تو شوک بود..هی مسخرش میکردیم میگفتیم اه اه چندش و فلان حرص میخورد و عصبانی میشد:/

برگشتنی هم رها و فاطمه رفتن از این بستنی بلندا که پیچ پیچ پیچین خریدن..هممون یه دونه دستمون بود:/

فقط مراقب بودیم نریزه رو لباسمون:/

مزه ی شیری رو میداد که جوشوندن..

+

فک کنم رکورد زدم ولی خیلی چسبید..دیشب مختار که شرو شد ساعت 22 خوابیدم تا 8/30 امروز..

چه خوابای قاطی میدیدم!!

این فیلمای کره ای جنگی هس از اونا میدیدم!

اما من مث یه فیلم میدیدم اصن نقشی نداشتم تو خوابه!

ولی جالب بود..

+

دیروز عصر عمه رو راهی کردیم..

چه خوب بود...

آدمایی که برای راهی کردن مسافرشون اومده بودن..

نزدیک تعطیل شدن بچه ها بود..قبلش با عمه روبوسی و فلان و اینا کرده بودم.. بهش دست دادم و رفتم دنبال اونا

زنگشون خورد و با هم دوباره اومدیم همون جایی که اتوبوس بود..

بعد اذان که نمازشونو خوندن رفتن ...

- چ احساسی ام بودم من نمیدونسم!!

اما همین لیمبیک گرام( درس جدید زیستمونه...قسمتی در مغزه که وظیفه کنترل احساسات و هیجان و عصبانیت و اینجور چیزا رو داره)  به دادم میرسه همیشه!

تو چشمام اشک بود اما یه نفس عمیق و یه نگا به آسمون کارو حل میکرد:)

+

روز خوبی داشته یاشید:)

فعلا...

برچسب ها: هیچی دیگه , قرار مدار , نیم ساعت , پنجره شاهد , دارم تایپ , هیچ لبخندی , امتحان , لبخند , خودشم , مطالعات , نفرمون , طرفای , لبخندی , پنجره , دقیقا , شبتون , الانم , همه اونایی , خیلی بیشتر , های آسمون , ستاره های , همه ستاره , اونایی , خدایا , مادرمادرمادرمادرمادرمادرمادرمادرمادرمادرمادرمادر , بهشون , آسمون , ستاره , امتحانا , ادبیات , نمیدونم , مدرسه , شبتون , هیچی دیگه , بهشت زهرا , اینا رفتیم , نوه های , رفتیم , کردیم , روتون , خداوکیلی , بعدشم , آقایون , خانوما , فامیلمون , بودنو , امیدوارم , یهویی , همتون , وبلاگ , پستای , همون جایی , میدیدم , داشتیم , میومدیم
زمان: 2017-12-03 03:30:02

من عزیز گاهی گیج هم میشود!

به نام اونی که یگانه شاه قلبمو قلبتست...

سلام

+

امروز خیلی گیج بازی در آوردم..

زیست گفت میخوام بپرسم!

یهو برگشت گفت خوب اونایی که کتونیش خوشگله بیان جلو...به سه نفر اشاره کرد که پشت هم نشسته

بودن دقیقا!!

هر سه تاشو رفتن جلو!!!

دیگه تا جایی که بچه ها به غلط کردن افتاده بودن که جلسه بعدو با دمپایی بشینن سر کلاس!

هیچی دیگه یهو به اینور نگا کرد و به نیلو اشاره کرد...بعدم به من...

دیالوگ های من و دبیر زیست جانم:

-شما!

- من؟؟!

-بله..

من؟؟؟!

-بله!!!!

منننن؟؟؟!!!!

- بلههه!!!

خلاصه پاشدم رفتم دیگه!!

( این همچین شیرین نیست و اصلا و ابدا حس خوبی به آدم نمیده..

اما مثلا بگن:

-شما!

-من؟

- نه پشتیت!!!!!

وایی این خیلی خیلی خیلی خوبه:)

خدا نصیبمون کنه ان شاالله:))

گند زدم ...داد16... تقصیر خودم بود...نباید فقط دیشبو میخوندم...چون حجمش زیاد هم بود...

جهنم دیگه چ غلطی میخوام کنم جز تلاش و یه استارت دوباره!

+

دیروز سر زنگ ریاضی منو صدا زد واسه حل تمرین!!

فکرشو کنید رفتم پای تخته...همچین با ژست شروع کردم به نوشتن...یهو کلاس سکوت مطلق شد!!

منم همین طور مینوشتم و فقط صدای تق تق ...همون برخورد گچ به تخته میومد!!

به این که فک کردم یهو زدم زیر خنده!!

فک کن!

سر زنگ ریاضی...دبیرش هم که کسیه که معمولا زیاد لبخندشو نمیدیدیم!! اما دیروز هی را به را لبخند میزد..

هیچی دیگه...همون طور که پشتم به بچه ها بود میخندیدم..دیگه نتونسم خودمو نگه دارم زدم زیر خنده...همهام کپ کردن...تو حین خنده گفتم: " عجب سکوتی!!"که همشون خندیدن از جمله همین دبیرمون!!خیلی روز باحالی بود!+

قبل اینکه بیام تایپ کنم، عصبی بودم..

یه پیچ گوشتی  خیلی ریز پیدا نکردم پشت ماشین حسابو باز کنم درست کنم باطریشو..انگار جا نیافتاده روشن

نمیشه...

یکی از اخلاقای بد یا چی بگم شایدم خوبم اینه که سر یه چیز کوچیک مث همین ماشین حساب عصبی

میشم:/ اما خوبیش اینه که بیام دو تا جمله بنویسم و یه آهنگ گوش کنم یا کلا خودمو با یه کاری مشغول کنم

یادم میره:/

نمیدونم خوبه یا نه؟!
+

ینی یکی از بدترین چیزاییی که تو دنیا متنفرم ازش اینه که یکی سرم داد بزنه..

دیروز خیلی بهم برخورد..واقعا توقع نداشتم..

ببین جدی بحثش جداس اما اگه شوخی هم باشه خیلی بهم بر میخوره...

*فک میکنم عوض شده..

یا شایدم این منم که بعد یکی دوسال دوستی قاط میزنم..

مث همون رفتار بین منو (ر) تو سوم راهنمایی..

( نمیدونم کارم تا چ حد  درست بود یا نه که دوستیمونو بهم زدیم و الان فقط یه اسم از هم میشناسیم..

...امیدوارم پشیمون نشم..)

دلم میخواد این دو سال تموم شه فقط..

بسه مدرسه :/

اینو گفتم ولی خداوکیلی چن سال بعد که اینجارو میخونم از این حرفم پشیمونم و میگم راضی بودم اون مسائل

بود ولی بازم مدرسه میرفتم!!

اینو مطمئنم!

+

این قرصایی که دکتره داده من از کجا یادم بمونه بخورم:/

یکیش هر روزه و دوتاشم یه روز در میون..

+

من برم که فردا بد روزیه:/

تاریخ و فیزیک احتمالا امتحانه..

امروز هم که زیست کلی درس داده..

+

شبتون به خوشی:)

فعلا...

برچسب ها: هیچی دیگه , قرار مدار , نیم ساعت , پنجره شاهد , دارم تایپ , هیچ لبخندی , امتحان , لبخند , خودشم , مطالعات , نفرمون , طرفای , لبخندی , پنجره , دقیقا , شبتون , الانم , همه اونایی , خیلی بیشتر , های آسمون , ستاره های , همه ستاره , اونایی , خدایا , مادرمادرمادرمادرمادرمادرمادرمادرمادرمادرمادرمادر , بهشون , آسمون , ستاره , امتحانا , ادبیات , نمیدونم , مدرسه , شبتون , هیچی دیگه , بهشت زهرا , اینا رفتیم , نوه های , رفتیم , کردیم , روتون , خداوکیلی , بعدشم , آقایون , خانوما , فامیلمون , بودنو , امیدوارم , یهویی , همتون , وبلاگ , پستای , همون جایی , میدیدم , داشتیم , میومدیم , زیر خنده , خیلی بهم , زدم زیر , زنگ ریاضی , هیچی دیگه , خیلی خیلی , اشاره کرد , دیروز , شایدم , ماشین , نمیدونم , مدرسه , خودمو , برخورد , اشاره , همچین , ریاضی , میخوام
زمان: 2017-12-03 03:30:04

یه درس بزرگ بهمون داد..

به نام اونی که یگانه شاه قلبمو قلبتست...

سلام

شب همتون بخیر:)

+

اون روز رفتیم از کتاب خونه مد کتاب امانت گرفتیم با بچ ها..

چقدم منت گذاش...ک یه هفته ای بیاریدو فلان

اینم از شانس گند منه...

من نمیدونم اون کتابا به چه دردشون میخوره اخه..

تازه ما آخرین نسلی هسیم که نظام قدیمیم و بعد ما کتابا عوض شده...

فعلا که یه تست عربی با زیست امانت گرفتم...

بخوای بخری هم قیمتش خیلی در میاد..

واسه هر کدوم بخوای بخری میدونید چقد میزنه بالا:/

یکیو پیدا میکردم که کنکور داده بود و کتاباشو میگرفتم خوب میشد..

+

عمه چن روز بعد میخواد بره کربلا..

خوشا به سعادتش...

+

دیروز امار و عربی امتحان دادیم...خوب دادم امارو اما عربیو نه...عربی قواعد سال گذشته بود..

معلم زبانمون هم عوض شد..

یه معلم با تجربه و باحاله که امسال آخرین سال تدریسشه...بازنشست میشه سال بعد!

+

امروز صب با مامان رفتیم کانون(...) ...دکتر رفتیم تا این برگه سلامت ورزشمو امضا کنه بگه بیماری خاصی

نداری...

چن تام ویتامین دی و قرص آهن نوشت..

+

صبا با بچه ها قرار گذاشتیم که صبونه ببریم...

ینی هفت نفریم.. هر کی به نوبت یه روز صبونه میاره..

مثلا گوجه خیار با بربری - کتلت و کوکو واولویه و تخم مرغ آبپز و سیب زمینی و اینجور چیزا!

خیلی خوش میگذره:)

ولی تا ما به خودمون بجنبیم زنگ میخوره و جز آخرین نفراتی هسیم که میریم سر کلاس:/

+

اون روز ینی موقع عاشورا تاسوعا اینا رمان سرآغاز یک احساس 2 ام خوندم..

خیلی آبکی بود..انگار نویسنده خواسه بود فقط از سرش باز کنه...خیلی جاهاشو میتونست بهتر بنویسه و

بیشتر روش کار کنه.. 

ولی در کل 1و2 ش قشنگ بود..

رمان فقط رمانی که هیجان -بدبختی- قسمت های بدون پیش بینی - طنز- غیرتی و عصبی اینا باشه خوبه:/

+

امروزو وقت زیاد تلف کردم:/

+

اون روز که کتاب گرفتم یه سی دی درسی هم گرفتم...

گذاشتم تو کیس...

ینی گند زد به سیستم...

خراب شد...

امروز تازه میبینم روش زده خاک به سرررر ویندوز ایکس پی...

گندش بزننن..

+

بی گوشی بودن هم عالمی داره هااا:////

قشنگ جای خالیش حس میشه..

ولی جهنم بازم به نفعمه...

+

سر معلم زیستمون خیلی ضایع بازی کردیم..

اول سال...هفته اول دوم اینا...رفتیم به مدیر گفتیم میشه معلم پارسالمون باشه...گفت بازنشست

شده..وگفتیم هیچی نمیفهمیم از تدریسشو فلان...

حالا گذاشته چن روز پیش بعد چن هفته به معلمون گفته...اونم دقیقا زمانی که معلممون رفته پیشش تا ازش

بخواد که یه ساعت بیشتر بهش زمان بده تا بیاد به ما تدریس بهتری کنه...اونم که مدیر یادش میافته میگه

سوم تجربیا فلان گفتن و اینا..

و میگه یه نامه هم نوشتن و زیرش امضا اینا زدن...معلممون هم کپ میکنه ...

خداوکیلی امضا اینا کار ما نبوده..ما ننوشتیم...احتمالا کار چهارم تجربیا بوده.. چون دبیر اونام هس..

هیچی دیگه ..اومد سر کلاس...بعد یکم گفت آره قضیه این بوده و مدیر اینا رو گفته...

نمیدونست که کار ما 6 تاس..

خلاصه خیلی ناراحت بود..گفت شما باید میومدید اول به خودم میگفتید نه این کارو میکردید...

گفت شما به جز درس، تو مدرسه درس زندگی هم یاد میگیرید...یادتون باشه تو اینجور مواقع به خود طرف

حرفتونو بزنید تا برید به یکی دیگه بگید..

حرفش خیلی به دلم نشست..راس میگفت..

اینم یکی از حرفایی بود که واقعا تو زندگیم یادم میمونه...

بعدشم گفت که من دیگه اون جزوه مشخصو که خیلی هم کامل هس رو نمیدم بهتون بنویسید چون نمیخواید..

بچه ها هم اعتراضو فلان کردن..

رها هم بهم گف تو بگو بهش..منم گفتم نمیگم..

تا اینکه خودش صداشو بلند کرد و حقیقتو گفت..همشو...گفت کار ما چن نفر بوده..اما ما امضا و اینا جم

نکردیم..بچ ها ام که اعتراض اینا میکردن:/

کلاس که تموم شد بازم رفتیم پیشش..باهاش حرف زدیم و جزوه رو هم گفت من حالا فکرامو کنم..یکی دو

جلسه بگذره ببینم چی میشه..

موقعی هم که داشت میرفت منم بلند گفتم : خانوم ما از طرف همه ازتون معذرت میخوایم..اونم لبخند زدو گفت

اشکالی نداره...

خدایی خیلی خانوم ماهیه...تازه فهمیدم:/

+

:)

شبتون خوش باشه دوستای گلم:)

فعلا...

برچسب ها: هیچی دیگه , قرار مدار , نیم ساعت , پنجره شاهد , دارم تایپ , هیچ لبخندی , امتحان , لبخند , خودشم , مطالعات , نفرمون , طرفای , لبخندی , پنجره , دقیقا , شبتون , الانم , همه اونایی , خیلی بیشتر , های آسمون , ستاره های , همه ستاره , اونایی , خدایا , مادرمادرمادرمادرمادرمادرمادرمادرمادرمادرمادرمادر , بهشون , آسمون , ستاره , امتحانا , ادبیات , نمیدونم , مدرسه , شبتون , هیچی دیگه , بهشت زهرا , اینا رفتیم , نوه های , رفتیم , کردیم , روتون , خداوکیلی , بعدشم , آقایون , خانوما , فامیلمون , بودنو , امیدوارم , یهویی , همتون , وبلاگ , پستای , همون جایی , میدیدم , داشتیم , میومدیم , زیر خنده , خیلی بهم , زدم زیر , زنگ ریاضی , هیچی دیگه , خیلی خیلی , اشاره کرد , دیروز , شایدم , ماشین , نمیدونم , مدرسه , خودمو , برخورد , اشاره , همچین , ریاضی , میخوام , اون روز , گفت شما , بخوای بخری , امضا اینا , رفتیم , گرفتم , آخرین , معلممون , خانوم , تجربیا , اینجور , بخوای , کتابا , میخوره , بازنشست , صبونه
زمان: 2017-12-03 03:30:04

دیدمش

به نام اونی که یگانه شاه قلبمو قلبتست...

سلام رفقاا

شبتون بخیر...

+

امروز صب رفتیم امام زاده..اولش عزاداری و سینه زنی بود..

بعدم نماز جماعت و نذری و تمام

موقع برگشتن خیلی شلوغ شد اصلا..

به خانوما گفتن صف ببندید..

من اینورتر بودم..مامان و خواهر کوچیکه اونور یکم...که دوتا از این خانوما خدا خیر بده بهشون نده چی بده اصن

نمیدونم..

خلاصه اونا هول دادن و خانوما و تعادل همو از دس دادن و افتادن..

اصلا یه وضعی..

مامان هم افتاد...نگینم افتاد که جیغ زد و رزود بلندش کردم و آوردمش بیرون..(چن روزم هس میگم همون

دستش که شکسه بود درد میکنه)

خلاصه خدا رحم کرد...میگفتن یه خانومه هم بوده که شیرخوار بغلش بوده...گرفتنش که نیافته..

واقعا چقد بد بود..

واقعه منا ام ک میگن اینجوری بوده ها...

فک کن طرف انقد هول میکنه و نفس نفس میزنه از اینورم گرما اصن نای بلند شدنو نداره از اینورم یکی بیافته

روش..

خیلی سخته..

راسی کفشش هم تو جمعیت گم شد:/ چقد منتظر شدیم فقط:/

آخرشش هم پیدا شد!

+

از همون موقع که میرفتم کلاس قرآن و بهمون درس میداد خوشم میومد ازش...

از اون چادر ملی که سرش میکرد...خیلی خوب بود..خیلی دوسش داشتم...

چن شب پیش..رفتیه بودیم حسینیه..

یه خانومه بود هی صداش میزدن سارا! سارا ...خادم اونجا بود...

یه مانتو مشکی پوشیده بود..روسریشو هم از جلو با گیره کوچیک ثابت کرده بود و با حجاب...

چن بار بهش نگا کردم..حس میکردم چقد آشناس...کجا دیدمش..

اون موقعا فقط فامیلیشو میدونسم..نه اسمشو..واسه همین مطمئن نبودم..

میخواسن برقو خاموش کنن...تازه یه جرقه تو ذهنم زده شد...

عه

اینکه خانوم(...) ... به مامان گفتم نشونش دادم از دور...گفت آره خودشه...

دیگه تا آخر ذهنمو مشغول کرده بود...چقد عوض شده!!

قیافش پخته تر شده!!

اون موقعا دانشجو بود و مجرد...

خلاصه آخراش که داشتیم میرفتیم...بازم ندیدمش...تو راه پله یه بچه گریه میکرد...

دادزدن ساراااا سارا بیا ببین بچت داره گریه میکنه!!یه بچه دوساله!

اونم سریع اومد بالا..

باورم نمیشد:)

چه حس جالب و خوبیه که یه نفرو بعد چن سال میبینش!

گذشت..

به پری گفتم جریانو..آخه اون زیاد میره حسینیه...

گفت اون خادم اونجاس خیلی وقته...

و همین چن روز پیش هم ازش پرسیده گفته شما قبلا معلم قرآن بودید؟

اونم گفته آره..

بعد پری گفته من یه دوست دارم میگفت شما معلمش بودید...خیلی خوش حال شده دیده شما رو..

اونم گفته همون دختری که چادری بود و قدش بلند؟ قیافشو میشناسم اما اسمش یادم رفته!

+ خیلی دلم میخواد ببینمش و باهاش حرف بزنم...اما احتمالا امشب و فردا شب هم بریم امام زاده و نتونم..

+

دیروز مدرسه نذری آش شله قلم کار دادن..

با دو تومان های قبلا اخذ شده از هر کداممان!

بعدشم که یکی از چهارما که صدای خوبید اشت اومد رو سکو و نوحه خوانی کرد..

دیروز خیلی روز سنگینی بود برام..

تاریخ- زبان فارسی-ادبیات- فیزیک

تاریخ کنفرانس دادم..

گفت خوب بود!

+

من برم شام!!

نذری قورمه سبزی!

عزاداری های همتون قبول باشه...

واسه همدیگه دعا کنیم:)

فعلا...

برچسب ها: هیچی دیگه , قرار مدار , نیم ساعت , پنجره شاهد , دارم تایپ , هیچ لبخندی , امتحان , لبخند , خودشم , مطالعات , نفرمون , طرفای , لبخندی , پنجره , دقیقا , شبتون , الانم , همه اونایی , خیلی بیشتر , های آسمون , ستاره های , همه ستاره , اونایی , خدایا , مادرمادرمادرمادرمادرمادرمادرمادرمادرمادرمادرمادر , بهشون , آسمون , ستاره , امتحانا , ادبیات , نمیدونم , مدرسه , شبتون , هیچی دیگه , بهشت زهرا , اینا رفتیم , نوه های , رفتیم , کردیم , روتون , خداوکیلی , بعدشم , آقایون , خانوما , فامیلمون , بودنو , امیدوارم , یهویی , همتون , وبلاگ , پستای , همون جایی , میدیدم , داشتیم , میومدیم , زیر خنده , خیلی بهم , زدم زیر , زنگ ریاضی , هیچی دیگه , خیلی خیلی , اشاره کرد , دیروز , شایدم , ماشین , نمیدونم , مدرسه , خودمو , برخورد , اشاره , همچین , ریاضی , میخوام , اون روز , گفت شما , بخوای بخری , امضا اینا , رفتیم , گرفتم , آخرین , معلممون , خانوم , تجربیا , اینجور , بخوای , کتابا , میخوره , بازنشست , صبونه , اونم گفته , اون موقعا , کرده بود , خوب بود , امام زاده , میکنه , مامان , خلاصه , خانوما , موقعا , دیروز , حسینیه , تاریخ , خانومه , افتاد , عزاداری , اینورم , میکرد
زمان: 2017-12-03 03:30:05

یک فروند سشوار کش خوشتیپ لازم است!!

به نام اونی که یگانه شاه قلبمو قلبتست...

سلام دوستای گل گلاااااااااااب:)

روزتون بخیرررر باشه..

+

خیر سرم برنامه ریختم...

خدایی نابود میکنه دیگه دکورتو...دیروز ینی انقد خسته شدم فجیییع...اما عادت میکنم بهش:)

چیزای مختلفی این چن روز گذشت ...

+

برگشته میگه تو خیلی بی احساسی:///

چندمین باره ک این حرفو میشنوم:/

من کجام بی خیاله اخه:/

شانس  خوشگل ماس دیگه:/

+

اه

یکی ام نیس بیاد عینهو این تو رمانا بیاد موهامونو با سشواررررر خشک کنه و با حوصله ببافه:///////

زندگی خاک تو سررررررت

رمااااانای ابکی خاک تو سرت

پسرای خوشتیپ خوش استیل مو مشکی ابرو کمون ته ریش دار شخصیت رمااااانا خاک تو سررررتون:/

روانی موانی هج خودتونید!

+

امشب شب اول محرمه:)

+

همگی فعلا...

برچسب ها:
زمان: 2017-12-03 03:30:05

سلام:)

به نام اونی که یگانه شاه قلبمو قلبتست...

سلااااام:) عصرتووون بخیر!

+

دیروز اولین روز مد بود..خوب بود...اول صب ک کلی سخنرانی و اینا کردن:/

زنگ اول ریاضی داشتیم...درس داد:/ بعد زیست و زنگ آخرش هم شیمی...

خداوکیلی معلمای خوبی ان..شیمی که واسه دوم و اولمون بود...اما ریاضی جدیده...زیست هم دبیر پارسالمون بازنشست شده و نمیاد...به جاش یه معلم زیست خیلی خوب اومده که پارسال یه جلسه اومده بود سرمون.

امروز هم زنگ اول زیان داشتیم:) با یه معلم باحالللل

اونم دبیر پارسال و پیارسالمونه...

زنگ بعدی هم ادبیات بود که نیومد و به جاش دبیر جان  ورزش  اومد...

زنگ آخر هم که ریاضی بود و نیومد...مام بیکار بودیم...نزدیک زنگ هم رفتیم حیاط..

+

قرار شده شیش هفت نفری قرار بذاریم هر روز صب یکی صبونه بیاره واسه همه...

+

اه عصابم خورده اصن...

دفه بعد بخواد از این اداها دربیاره به خدا قسم دیگه صبر نمیکنم و خودمو نگه نمیدارم...

کلا پا میذارم رو این مثلا  دوستی  چند ساله...

چون واقعا دیگه خسته شدم...تا کی تظاهر کنم....

نمیدونم چرا رفتارشو درست نمیکنه...

فقط منتظرم...از فردا بخواد از این مسخره بازیا دراره دیگه تمومه/..

+

صدای اذان داره میاد...

خیلی عصبانی بودم...

اصن بغض کرده بودم...

میخوام برم نماز بخونم و بعد برم سراغ درسا..

+

دلتون آروم:)

فعلا...

برچسب ها: هیچی دیگه , قرار مدار , نیم ساعت , پنجره شاهد , دارم تایپ , هیچ لبخندی , امتحان , لبخند , خودشم , مطالعات , نفرمون , طرفای , لبخندی , پنجره , دقیقا , شبتون , الانم , همه اونایی , خیلی بیشتر , های آسمون , ستاره های , همه ستاره , اونایی , خدایا , مادرمادرمادرمادرمادرمادرمادرمادرمادرمادرمادرمادر , بهشون , آسمون , ستاره , امتحانا , ادبیات , نمیدونم , مدرسه , شبتون , هیچی دیگه , بهشت زهرا , اینا رفتیم , نوه های , رفتیم , کردیم , روتون , خداوکیلی , بعدشم , آقایون , خانوما , فامیلمون , بودنو , امیدوارم , یهویی , همتون , وبلاگ , پستای , همون جایی , میدیدم , داشتیم , میومدیم , زیر خنده , خیلی بهم , زدم زیر , زنگ ریاضی , هیچی دیگه , خیلی خیلی , اشاره کرد , دیروز , شایدم , ماشین , نمیدونم , مدرسه , خودمو , برخورد , اشاره , همچین , ریاضی , میخوام , اون روز , گفت شما , بخوای بخری , امضا اینا , رفتیم , گرفتم , آخرین , معلممون , خانوم , تجربیا , اینجور , بخوای , کتابا , میخوره , بازنشست , صبونه , اونم گفته , اون موقعا , کرده بود , خوب بود , امام زاده , میکنه , مامان , خلاصه , خانوما , موقعا , دیروز , حسینیه , تاریخ , خانومه , افتاد , عزاداری , اینورم , میکرد , زنگ اول , ریاضی , بخواد , نیومد , اومده , داشتیم , پارسال
زمان: 2017-12-03 03:30:05